حرفی بزنم می گویند همشهری و تعصب
نقدی کنم...
اگر بود هم حرفم را می زدم و هم نقدم را
برچسب:
نویسنده: رضا اکبرینژاد
پس آن پرده خود را به باد آویخته
رها است رها
بعداز انکه قفس کاشت ، مرگش آمد
وگنجشکان نه به ترس اخم های عبوس
نه به ترس چشم های در کمین نشسته ای
نه در پی دانه ای
بغض نازک خود را با لامی آورند
سالها
برچسب:
نویسنده: رضا اکبرینژاد
بابت زور گویی هایی که ارباب ها انجام میدادن باهاشون بحث داشت و
دائم ژاندارمری از یه طرف دیگه تمام مردم برای چند ارباب کار می کردن
و اونا پدربزرگتو راه نمیدادن تا براشون کار کنه ، و وضع اقتصادیمون بسیار بد
اما خب روزگار گذشت و وضعیت عوض شد و روزیمون زیاد.
اما حالا فکر میکنم پدربزرگم الان کجا رفته ؟
ولی هر کجا هست و به چی داره فکر میکنه
امروز نفسای آخر رو کشید.
برچسب:
نویسنده: رضا اکبرینژاد
در پس تایید حرف هایش
سر خرید که
تکان دهند!
برچسب:
نویسنده: رضا اکبرینژاد
آسمان
چه دریای آبی واژگونی است
که مارا به اعماق خود نمی برد؟!
برچسب:
نویسنده: رضا اکبرینژاد
به امید دستی که برشان دارد
می افتند
سیب ها
کدامین آدم خاطرات پدرش را زنده می کند؟
برچسب:
نویسنده: رضا اکبرینژاد